تبلیغات
کلاسی بزرگ تر از کره زمین دوم راهنمایی

کلاسی بزرگ تر از کره زمین دوم راهنمایی
نویسندگان
پیوندهای روزانه

بسم الله الرحمن الرحیم

انشایی از :  جناب آقای محسن شجاعی    

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثل هرروزصبح ازخواب بیدارشدم.به طرف آیینه رفتم .ازچیزی که درآیینه دیدم داشتم شاخ درمی آوردم.مردی چهل ساله رادرآیینه دیدم.بهت  زده ازدستشویی خارج شدم.امایک لحظه صبرکن این فضای خانه ی مانبود.خانه ای که بیشترشباهت به قصرداشت رادیدم.کمی به جلوحرکت کردم.خانمی درحال درست کردن صبحانه بود به من گفت: (سلام محسن بازهم که دیرازخواب بیدارشدی.)باورم نمی شدآخرمن دراین خانه چه کارمی کردم؟پسری 13ساله به من نزدیک شد.یک مقدارکه به چهره اش دقت کردم چقدرشبیه به خودم بودنه انگارخودمن بودم.سلامی کردوسپس گفت:(بابامگرقرارنبودبه من ریاضی یادبدهی؟امابازشمازودگرفتی خوابیدی.)من که متعجب تر ازپیش شده بودم بدون این که پاسخ اورابدهم ازاوگذشتم .ناگهان چشمم به مبل های اشرافی مانندافتادروی یکی ازآن ها نشستم.یک ربات به کنارم آمدوباصدای آهنگینش گفت) آقاامروزبین398275کانال کدوم کانال راتماشامی کنید؟)تعجبم لحظ به لحظه بیشترمی شد دیگردلم می خواست فریادبزنم برگشتم توی اتاقم ولی این  که اتاق من نبودآخرمن بااتاق ساده و تلویزیون18اینچم کجاواین اتاقی که دارای تلویزیون1500اینچ وتختی ازجنس برنزداره کجا اندکی تامل  کردم وبعدقدمی برداشتم.ناگهان زیرپایم خالی شدوبه درون زمین فرورفتم دست های الکترونیکی تندوتندلباس های مراعوض می کردند.وکت وشلوارگران قیمت تن من کردن.وبعدمراسوار یک ماشینی که پروازمی کرد کردند.نیازی به راننده نداشت خودش هدایت می شد مرا به یک شرکت بزرگ بردوپیاده کرد.سردرشرکت راکه نگاه کردم بزرگ نوشته بود.شرکت برترین مهندسین عمران(شرکت شجاعی)منکه ازتعجب پاهایم سست شده بودوارد شرکت شدم آن جاراکه نگاه کردم آبدارچی هایش هم کت وشلوارداشتند منهم به آبدار خانه رفتم وشروع کردم به چایی درست کردن مردی وارد  آبدارخانه شد کنارکتش نوشته  بودقایم مقام باحالت اضطراب گفت : (جناب آقای شجاعی چرا شما چایی درست می کنید قربان بفرمایید در دفترتان)من که به زور خودم را جمع وجور کردم گفتم: (دفترم؟مگه من دفتر هم دارم؟)مردخوش رولبخندی زدوگفت: (شماهمیشه شوخی می کنید)مرابه یک دفترکه چه ارض کنم به یک سرزمین بردکه من پادشاهش بودم.گقت: (بفرماییدسرجایتان بنشینید)رفتم ونشتم وشروع کردم باخودم حرف زدن یادحرف های آقای وحیدپورافتادم که مسح سررا ازکجاتاکجابراوضومی کشند حال دقیقاکل مسح سرمن داشت منفجرمی شدبه خانه برگشتم سرم خیلی دردمی کردواردخانه که شدم همه افرادخانه با دادوبیدادجلوی من پریدندهمه یک صدا گفتند: (تولدت مبارک)پسربچه جلوآمدوگفت: (باباجان تولدت مبارک ان شاءالله1040ساله بشوی) جوابش راندادم خانمی جلوآمدوگفت: (محسن جان تولدت مبارک)پیرمردی مرابغل کردو گفت: (پسرم 40ساله شدی اماتوهنوزبرای من پسرک13ساله ای)پیرزنی به من نزدیک شد: (پسرنازنینم خجسته روزت مبارک)احساس خستگی می کردم رفتم که بخوابم ازسروصورت بقیه معلوم بودکه بدجوری توی ذوقشان زده بودم.همه رفتندبخوابم من به فکرفرورفتم باخودم گفتم: (خدایاآخراین چه عذابی بودکه برمن نازل کردی؟)روزبعدبه سرعت به طرف آیینه دویدم وقتی به عکس خوددرآیینه نگاه کردم خودراباهمان قیافه دیدم امااین بارآماده بودم به خانم صبح بخیرگفتم به پسردرحل مسایل ریاضی کمک کردم وزمانی که ربات ازمن خواست کانالی راانتخاب کنم من کانال5013رابرگزیدم مسابقه ی بسیار جالبی بوددلم می خواست ساعت ها به تماشای مسابقه بنشینم ولی به شرکت رفتم ودردرفترم نشستم مردی وارد اتاقم شدو سوالی درباره ی نقشه کشی ازمن پرسید من باخودگفتم: (ولی من که پاسخ این سوال رانمی دانم)بادقت که به سوال نگاه کردم فهمیدم که پاسخ سوال چیست باورم نمی شدساعات اداری به پایان رسیدبه خانه بازگشتم پس از خوردن شام به رخت خواب رفتم وفکرکردم: (این هم زندگی بدی نیست ها)صبح صدای مادرم راشنی دم که می گفت: (محسن  محسن مگرتو مدرسه نداری مگرامروزپرسش کلاسی دینی نداری هیچی هم نخواندی)

بچه ها برای انشای محسن شجاعی پیام بگذارید

ممنونم از شما

من عاشق تک تک شما بچه های خوب و با صفا هستم

پیام یادتون نره بچه های خوب




[ یکشنبه 1 آبان 1390 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ یک معلم دینی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :