تبلیغات
کلاسی بزرگ تر از کره زمین دوم راهنمایی

کلاسی بزرگ تر از کره زمین دوم راهنمایی
نویسندگان
پیوندهای روزانه

داستان عجیب و باور نکردنی

 

زنى بود از اهل عبادت بنام باهیه ، هنگام مرگش عرض كرد:

خدایا مرا هنگام مرگ تنها مگذار و در خانه قبر دچار وحشت مگردان

پس از فوت او پسرش هر شب و روز جمعه بر سر قبر مادر مى آمد و مقدارى قرآن مى خواند و براى مادرش و برای اهل قبرستان دعا میكرد

روزى این جوان مادرش را در خواب دید و عرض كرد کمادر جان حال شما چطور است ؟

باهیه گفت :

پسرم ، مرگ داراى سختیها و نگرانیهاست ولى من بحمدالله در جائى هستم كه از سبزه فرش شده و به حریر آراسته گردیده است

جوان گفت :

مادر آیا حاجتى دارى ؟

مادر گفت :

از تو مى خواهم كه از دیدن و زیارت و دعا خواندن و قرائت قرآن براى ما دست برندارى ، من به آمدن تو در شب و روز جمعه مسرور و خوشحال مى شوم ، پسرم وقتى تو مى آیى ، اموات به من مى گویند: باهیه پسرت دارد مى آید و من به این مژده خوشحال مى شوم ، امواتى هم كه در اطراف من هستند به خاطر آمدن تو و قرآن خواندن تو مسرور و خوشحال مى شوند

آن جوان گوید:

من در هر شب و روز جمعه به زیارت قبر مادرم رفته مقدارى قرآن مى خوانم و اینگونه دعا مى كنیم :
خداوندا در وحشت و تنهایی دوست و همدم این مرده ها باش و به ایشان رحم کن از گناهان ایشان بگذر و نیكی هاى ایشان را قبول کن

گوید:

یك شب در خواب مشاهده كردم جمعیت زیادى به طرف من آمدند! پرسیدم ، شما كیستند و چه حاجتى دارید؟

گفتند: ما اهل قبرستان هستیم ، آمده ایم از تو تشكر كنیم و بخواهیم كه قرائت قرآن و دعا كردن را از ما قطع نكنى




[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ یک معلم دینی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :